همه جا را سكوتي عجيب فرا گرفته است . گويا همه عالم در فكر فرو رفته است . قطره هاي باران بدون هيچ تعصب و نگراني بر زمين فرود مي آيد . خورشيد اصراري به طلوع ندارد و خود را در حجاب ابرهاي دلگرفته پنهان كرده است . برايات چشمان خود را به آسمان دوخته اند و به دنبال نشانه اي از ازل مي گردند. باران با شوق دل مخلوقات بر سرعت خود مي افزايد . گويا او نيز مي داند در اين ديار چه مي گذرد . دل هاي گرفته به دنبال روزنه اي در پهنه فلك با چشمان خود عرصه خدايان را مي شكافند و هيچ از عظمت نمي يابند . گويا او نيز از چشمان جستجو گر نا اميد گشته است . گويا ديدگان ,انعكاس نا اميدي خود را در دياري دگر به فرمانروايان نسبت مي دهند . آينه اي در آسمان يا ديواره هاي اسارت . هر كدام كه باشد چه ترسناك است . بلبلان با صداي هميشگي خود ديگر نمي خوانند و آغاز دوباره را ندا نمي دهند .گويا در انتظار واقعه اي هستند كه اين ديدگان از آن غافلند . براستي چرا ديگر نمي خوانند ؟ با باد همراه نمي شوند و صداي دلنشين خود را به آغوش او نمي سپارند . رباب نقش بسته بر آسمان خود را به فرزندان نزديكتر مي كند و با غروري پيروزمندانه از سويي به سوي ديگر به حركت در مي آيد . گويا او نيز مي خواهد عرصه مبارزه را براي ديدگان به ظاهر بينا تنگتر كند و شايد هم اشرف مخلوقات را به مبارزه فرا مي خواند . هر چه كه باشد توجه اي به او نمي شود. الهه باران، باد را براي ياري فرا مي خواند و با صدايي دلهره انگيز بر پهنه آسمان همانند طبل مي كوبد . دل خود را از سياهي دلها ي آدميان انباشته مي كند و به او نزديكتر مي شود . چه تقلاي بيهوده اي ! انسان در واژه هاي ساخته شده به دست خود همانند طفلي غرق بازي است و الهگان را نمي بيند . دنيا را آنگونه كه مي خواهد مي پندارد و براي اين آرامش تمام درب هاي اطراف خود را بسته است . الهه گان كه خود را تنها در ميدان مبارزه يافته اند ، شوق نبرد در آنها فروكش مي كند وبه آرامي همچون سپاهي شكست خورده به آسمانها باز مي گردند . افسوس كه آدميان بار ديگر لذت رويارويي با عالمي والا را به دست ساخته هاي بي ارزش خود از دست دادند.ع/م
Thursday, August 21, 2008
روز باراني
همه جا را سكوتي عجيب فرا گرفته است . گويا همه عالم در فكر فرو رفته است . قطره هاي باران بدون هيچ تعصب و نگراني بر زمين فرود مي آيد . خورشيد اصراري به طلوع ندارد و خود را در حجاب ابرهاي دلگرفته پنهان كرده است . برايات چشمان خود را به آسمان دوخته اند و به دنبال نشانه اي از ازل مي گردند. باران با شوق دل مخلوقات بر سرعت خود مي افزايد . گويا او نيز مي داند در اين ديار چه مي گذرد . دل هاي گرفته به دنبال روزنه اي در پهنه فلك با چشمان خود عرصه خدايان را مي شكافند و هيچ از عظمت نمي يابند . گويا او نيز از چشمان جستجو گر نا اميد گشته است . گويا ديدگان ,انعكاس نا اميدي خود را در دياري دگر به فرمانروايان نسبت مي دهند . آينه اي در آسمان يا ديواره هاي اسارت . هر كدام كه باشد چه ترسناك است . بلبلان با صداي هميشگي خود ديگر نمي خوانند و آغاز دوباره را ندا نمي دهند .گويا در انتظار واقعه اي هستند كه اين ديدگان از آن غافلند . براستي چرا ديگر نمي خوانند ؟ با باد همراه نمي شوند و صداي دلنشين خود را به آغوش او نمي سپارند . رباب نقش بسته بر آسمان خود را به فرزندان نزديكتر مي كند و با غروري پيروزمندانه از سويي به سوي ديگر به حركت در مي آيد . گويا او نيز مي خواهد عرصه مبارزه را براي ديدگان به ظاهر بينا تنگتر كند و شايد هم اشرف مخلوقات را به مبارزه فرا مي خواند . هر چه كه باشد توجه اي به او نمي شود. الهه باران، باد را براي ياري فرا مي خواند و با صدايي دلهره انگيز بر پهنه آسمان همانند طبل مي كوبد . دل خود را از سياهي دلها ي آدميان انباشته مي كند و به او نزديكتر مي شود . چه تقلاي بيهوده اي ! انسان در واژه هاي ساخته شده به دست خود همانند طفلي غرق بازي است و الهگان را نمي بيند . دنيا را آنگونه كه مي خواهد مي پندارد و براي اين آرامش تمام درب هاي اطراف خود را بسته است . الهه گان كه خود را تنها در ميدان مبارزه يافته اند ، شوق نبرد در آنها فروكش مي كند وبه آرامي همچون سپاهي شكست خورده به آسمانها باز مي گردند . افسوس كه آدميان بار ديگر لذت رويارويي با عالمي والا را به دست ساخته هاي بي ارزش خود از دست دادند.ع/م
Monday, July 28, 2008
درفشهاي برافراشته و اميد به مرور گذشته هاي خاكستر شده

درفشهاي برافراشته
شاخساران نغمه صبا را در راود به گوش اناهيتا رساندند و يكران در ماهور، با سنج فرشتگان به حركت درآمد و رسيدن بهامين را به طبيعت بشارت داد . الهه باد كه روايت داستان را از آن خود مي دانست به سرعت خود افزود تا الوان را از خواب بيدار كند . نقار خسته و درمانده، خود را به جريان رود پرخروشي كه از كوهساران سرچشمه گرفته بود سپرد . آنجل با سماع آواز دلنشين پرندگان به حركت درآمد و حيا را تاييد نمود . ازهار فرصت زيستن را غنيمت شمردند و خود را به گونه اي خاص نمايان كردند . همه چيز در حال تعقير بود و دب در انتظار فرا رسيدن شبي ديگر انتظار نقش بستن در گنبد نيلگون را طلب مي كرد . برايا به شوق درآمدند و سجد پروردگار گفتند . رباب بر پهنه آسمان نقش بست و روشنايي را با خود به همراه آورد . چهره خسته و فرسوده اي در زير درختي بدون حركت نشسته بود . او به نگريستن عالم اكتفا كرده بود و ريش سفيدش در حركت باد هم چون بلم كوچكي در آب به سوي حركت طبيعت نمار مي نمود . چشمان او نشان از پيكار طولاني داشت و موهاي سپيدش همچون شاخه هاي درخت بيد مجنوني خود را به شانه هاي خسته رسانده بودند . پيشاني پرچين و چروك او وقايع زيادي را در خود نگه داشته بود و حكايت عبور از مسيرهاي پرپيچ و خمي را داشت . چشمان كم فروغ او به سوي نامعلومي دوخته شده بود و گذشته هاي خاكستر شده را مرور ميكرد . آري همه عالم به جنبش در آمده بود و زندگي، معناي خود را شكل و بويي بخشيده بود ، اما پيرمرد از جاي خود تكان نخورد و گويي هيچ چيز در او نمي توانست تاثيربگذارد . چشمانش در ماده نفوذ كرد و بت زمان را در هم شكست و با سرعتي ماورالطبيعه از همه چيز درگذشت . كاينات از حركت باز ايستادند و گويا همه چيز در حال بازگشت به عقب بود . ترميم رشته هاي از هم گسيخته و خاطرات پيشين آنقدر ادامه پيدا كرد تا ناگهان كودكي در سرسراي بازارچه اي پر هياهو پديدارگشت .
Subscribe to:
Posts (Atom)
